تبلیغات
وبلاگ شهید بهروز غلامی
وبلاگ شهید بهروز غلامی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

غلامی، بهروز

فرمانده تیپ 15 امام حسن (ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

بهروز غلامی در سال 1334 ه.ش در استان آذربایجان شرقی، شهرستان کلیبر در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در تبریز و اردبیل به تحصیل پرداخت و بعد از آن همراه خانواده برادرش به اهواز مهاجرت کرد.

دوران تحصیلات دبیرستان را در اهواز گذراند. هم زمان با تحصیل، به یاد گیری قرآن و فرائض دینی علاقه زیادی نشان می داد.

بهروز یکی از بندگان برگزیده خدا بود. با آن که در زمان حکومت فاسد شاه تمام زمینه ها برای گناه و معصیت در جامعه آن روز آماده بود اما او با پناه بردن به خدا و ارتباط با معبودش خود را آلوده ی گناه نکرد.

پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی رفت و در بندرعباس مشغول خدمت شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : شهید غلامی، 
برچسب ها :

مربی خبره

قبل از انقلاب در نیروی هوایی خدمت کرده بود و مقداری اطلاعات نظامی از آن دوران داشت. در پیشاهنگی زیر نظر غیور‌اصلی دوره دیده بود. یک دوره‌ی تخصصی تاکتیک هم در تهران گذراند. بعد از آن در چند دوره کنار غیور‌اصلی کمک مربی بود و اطلاعات خود را کامل کرد. چون استعداد خیلی خوبی داشت، هر‌چه این دوره‌ها را پشت سر می‌گذاشت پخته‌تر و مسلط‌تر می‌شد.

سطح آموزش‌هایی که توسط غیور‌اصلی، بهروز و سایر مربیان برجسته و خبره در مرکز آموزش ارائه می‌دادند،  بالا رفته بود. مواردی در این دوره‌ها آموزش داده می‌شد که در هیچ یک از مراکز آموزش سپاه، در آن مقطع زمانی آموزش داده ‌نمی‌شد. سازماندهی و تشکیلات جنگ‌های نامنظم، دفاع در ساختمان‌های محاصره شده، مسیر‌یابی در شب و خواندن قطب‌نما و... جزء مواردی بود که آموزش می‌دادیم. در سایر مراکز سپاه در حد تاکتیک و اسلحه‌شناسی آموزش داده می‌شد.

شب بچّه‌ها را به بیرون پادگان می‌بردند، یک قطب‌نما به آن‌ها می‌دادند و می‌گفتند:

-         برگردید پادگان!

یا یک چیزی را جایی می‌گذاشتند، مختصات جغرافیایی آن را می‌دادند. نیروها باید با قطب‌نما مکان‌یابی می‌کردند و می‌رفتند آن را پیدا می‌کردند و می‌آوردند.

از دیگر موارد آموزشی عبور از موانع بود. چند ردیف انواع سیم خاردار می‌گذاشتند که سی‌سانتی‌متر از سطح زمین بیشتر فاصله نداشت. آن جا را پر آب می‌کردند تا گِلی شود، نیروها باید از زیر این موانع رد می‌شدند. هنگام عبور از کنارشان تیر شلیک می‌کردند و گِل‌ها به صورتشان می‌پاشید. بهروز خیلی دقیق کنار آن‌ها تیر می‌زد. این کار باعث می‌شد ترس نیروها از شلیک گلوله بریزد.

نیروها را شب می‌بردیم کوت عبدالله[1] برای پیاده‌روی. باید پیاده می‌‌رفتیم تا جاده‌ی ماهشهر و از آن جا برمی‌گشتیم پادگان. گاهی هم به جنگل گمبوعه[2] می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. این پیاده‌روی‌ها حدود سی‌کیلومتر بود. گاهی کارمان تا صبح طول می‌کشید و نماز صبح را هم در راه می‌خواندیم. در این دوره‌ها و برنامه‌های آموزشی به نیروها فشار زیادی وارد می‌شد. دوره‌ها سخت و مشقت‌بار بود، ولی نتیجه‌ی کار تربیت نیروهایی قوی و ورزیده بود. برخی‌ها تحمل نمی‌کردند و دوره را نیمه‌تمام رها می‌کردند و می‌رفتند.

با قاطعیت می‌توان گفت روشی که بهروز غلامی و غیور‌اصلی و سایر مربیان در آن روزها به‌کار می‌بستند هم جان نیروها را در شرایط بحرانی و درگیری‌ها، به‌ویژه در طول جنگ نجات می‌داد و هم سطح کیفی جنگ و مقابله با دشمن را بالاتر می‌برد. از این نسل سپاه، فرماندهان عالی جنگ تربیت شدند.  

هادی ظهوری، همرزم شهید



[1] منطقه‌ای در جنوب اهواز.

[2] جنگلی دست ساخت در غرب اهواز.





نوع مطلب : کتاب رازهای نهفته، روایت غلامی، 
برچسب ها :

پهلوان واقعی

بهروز پس از آن‌که روزهای اول جنگ در منطقه‌ی بستان به سختی زخمی شد، به من گفت:

-         سید! نوزده تا تیر خوردم! فکر کردم هفت تا جون دارم، ولی متوجه شدم نه، بیشتر دارم. من نوزده جون دارم.

واقعاً حدود نوزده تیر و ترکش به نقاط مختلف بدنش اصابت کرده بود. وضعیت عجیبی داشت، حتّی در راه رفتن هم تعادل نداشت. قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای داشت که توانسته بود در مقابل این همه گلوله مقاومت کند.

یک بار هم خودش خاطره‌ای برای من تعریف کرد و گفت:

-         در عملیات ثامن الائمه (ع) (شکست حصر آبادان) وارد یک سنگر دشمن شدم، سرباز عراقی تفنگ منور رو گرفت جلوی روم، مردک خیال کرد من حالیم نیست و سردر‌نمی‌آورم. توی همون وضعیت خنده‌ام گرفت، چرخی زدم و با یک حرکت رزمی زدم زیر دستش و پرتش کردم.

بهروز رزمی‌کار قابلی بود. بدن ورزیده و آماده‌ای داشت. همیشه با خودش یک کلاشینکف آلومنیومی سبک و خوش‌دست همراه داشت که از روزهای اول آموزش با خودش حمل می‌کرد. تیر‌انداز قابلی بود. در بیابان‌های اطراف پادگان وقتی برای پیاده‌روی و رزمایش می‌رفتیم، گاهی مارمولک‌های صحرایی را که از صخره بالا و پایین می‌رفتند، خیلی دقیق از دور نشانه  می‌گرفت.

سید محمد جدی، همرزم شهید





نوع مطلب : کتاب رازهای نهفته، روایت غلامی، 
برچسب ها :

با سلام خدمت شما کاربر گرامی

به عنوان نمونه چندین خاطره از خاطرات درج شده در کتاب رازهای نهفته، روایت غلامی را در این وبلاگ درج خواهیم کرد.

انشاءالله ما را از درج نظرات خود بی نصیب نفرمایید.


شیدایی

بهروز پسری با ادب، جوانمرد و اهل ورزش بود. علاقه‌ی زیادی به من داشت و علاقه خودش را به اشکال مختلف بروز داده بود. عشق بهروز به من از سر احساسات پاک بود و قصد داشت با من ازدواج کند. چون با‌ایمان، اهل نماز و روزه بود، من هم او را دوست داشتم.

بهروز از ته دل مرا دوست داشت و مصمم بود که با هم ازدواج کنیم. چند بار به همراه خانواده‌اش به خواستگاری من آمده بود، امّا خانواده‌ام که بختیاری بودند، اعتقاد داشتند که شگون ندارد دو دختر به یک خانواده بدهند و بر این اساس مخالفت می‌کردند. خانواده‌ی او هم دلخور شدند و دیگر تمایلی نشان نمی‌دادند. اولین بار که به خواستگاری آمدند سال پنجاه و شش بود. دو سال گذشت تا این‌که سال پنجاه و هشت برای سومین بار به خواستگاری آمد. این با برای این‌که خانواده جواب رد  ندهند،....

همسر شهید



ادامه مطلب


نوع مطلب : کتاب رازهای نهفته، روایت غلامی، شهید غلامی، 
برچسب ها :
با سلام خدمت شما کاربر گرامی و تشکر از حضور گرمتان در این وبلاگ

در صورتی که تمایل به سفارش این کتاب دارید می توانید با شماره تلفن زیر

 (دفتر مؤسسه معراج اندیشه پویا) تماس حاصل نمایید.

انشاءالله به زودی بخشی از خاطرات کتاب در این وبلاگ درج خواهد شد.

با تشکر

0611-2216114






نوع مطلب : شهید غلامی، 
برچسب ها :


 
نرم افزار کهکشان هشتم ویژه میلاد امام رضا (ع) با امکانات زیر طراحی و تولید شده است.
طراحی و تولید : سایت شیعه ها
امکانات نرم افزار :
ز یارت آنلاین حرم مطهر
مقالات پیرامون امام هشتم
بخش ویژه موبایل
و …
حجم فایل : ۱٫۶۶ مگابایت
 




نوع مطلب : دانلود رایگان نرم افزارهای مذهبی، 
برچسب ها :

با سلام و عرض ادب

 به همت مؤسسه ی معراج اندیشه ی پویا دو كتاب دیگر به چاپ رسید

كتاب شهید معینیان

رازهای نهفته (روایت شهید معینیان)

 و كتاب شهید غلامی

رازهای نهفته (روایت شهید غلامی)

منتظر درج تصاویری از این كتب باشید

انشاءالله

جهت كسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن 2216114-0611 تماس حاصل فرمایید

در پناه حق باشید 





نوع مطلب : شهید غلامی، 
برچسب ها :

در عملیات خیبر نیروهای تیپ امام حسن (ع) بعد از طی 30 الی 40 کیلومتر مسافت از کوه به شرق دجله و روستای الصخره و البیضه رسیدند و همان جا مستقر شدند. رزمندگان تیپ پشت سیل بندی مستقر بودند که از دجله شروع می شد و تا روستای الصخره و البیضه و پَد خندق امتداد داشت. بچه ها پشت سیل بند سنگرهایی حفر و در آن ها پناه گرفته بودند. روز سوم عملیات جنگ تن به تن با تانک شروع شد. توپخانه مرتب آتش می ریخت، تانک ها با گلوله مستقیم سیل بند را می زدند. تیربارها خاکریز را به رگبار می بستند و کسی نمی توانست سرش را تکان بدهد. من برای توزیع مواد غذایی بین بچه ها به آن جا رسیدم که بهروز شهید شد، همان جا کنار محمود محمدپور فرمانده گردان عاشورا نشستم و زار زار گریه کردم. محمدپور گفت: خدا خیرت بدهد تو رئیس ستاد تیپ هستی بچه ها دارن نگاهت می کنند. این را که گفت خودم را کمی جمع کردم هر چند برایم سخت بود نمی توانستم و با رفاقتی که با بهروز پیدا کرده بودم شهادتش را بپذیرم.

محمد دزفولی همرزم شهید





نوع مطلب : شهید غلامی، 
برچسب ها :

 شهید غلامی

بهروز نظامی نبود ولی نظامی گری را با همه وجودش درک می کرد.من خیلی چیزها از او یاد گرفتم حتی وقت شناسی را.او مرتباً می گفت: احمد سعی کن نظم داشته باشی.

او با درک بالای نظامی اش در دل خیلی ها جا باز کرده بود. رهبران سازمان نظامی اصل لبنان اسم ایشان را ابوشهاب گذاشتند. به من می گفتند: شما او را راضی کن برای آموزش دادن نیروهایمان به لبنان بیاید یک طوری قانعش کن سفر دیگر با هم برویم لبنان.آن ها فکر می کردند بهروز از اعضای گارد جاویدان شاه و یا تکاورهای ارتش قبل از انقلاب است.آن قدر مهارت داشت که خودم هم شک کرده بودم که او یک پاسدار معمولی است در صورتی که او به غیر از آموزش سربازی و تشکیل سپاه، آموزشی ندیده بود. گفتم: باشه صحبت می کنم. وقتی با او صحبت کردم ایشان گفت: احمد خودت می دانی وضعیت فعلی مملکت خیلی خوب نیست بگذار قدری زمان بگذرد هنوز گاه و بی گاه آشوب هایی رخ می دهد که نمی گذارد خیالمان راحت باشد.

آن زمانی که من با بهروز صحبت کردم اوضاع آرام بود و به ترفندی شناسنامه و عکسش را گرفتم که بفرستم تهران و کارهای اعزامش را به لبنان انجام دهم اما ناگهان خبر رسید منافقین و توده ای ها در دانشگاه شهید چمران اهواز آشوب کرده اند و اوضاع خوب نیست. رفتیم دانشگاه برای سرکوب ضد انقلاب ها، من خیلی بی تابی می کردم و کم حوصله می شدم.بهروز می گفت: احمد نظامی باشد اما صبور. صبر باید سر لوحه کارمان باشد. گفتم: آخه چطوری؟ از یک دانشگاه شلوغ نمی شود تیراندازی کرد. از طرفی تعدادی از بچه ها را هم گروگان گرفته اند، کتکشون زدن، داریم عقب نشینی می کنیم، اوضاع به ضرر ماست باز هم باید صبور باشیم؟ لبخندی زد و گفت: مطمئن باش. با صبر می شود بهتر تصمیم گرفت. آخر سر هم طرحی به ذهنش رسید بچه ها را جمع کرد. هشت نفر بودیم که آمفی تئاتر را محاصره کردیم و وارد سالن شدیم تا به خودمان آمدیم دیدیم بهروز از پشت سر یکی از منافقین را گرفت و خواباند روی زمین و اصطلاحاً قفل بندش کرد و با پا زد زیر دستش و کلتش را گرفت و داد به من و گروگان ها را آزاد کردیم و غائله دانشگاه تمام شد. لبنانی هایی که در ایران بودند برای مسئولین سازمان اصل جریان بهروز را گفته بودند برای همین مسئول آموزش سازمان آمده بود دنبالش اما بهروز هرگز راضی نشد کشور را ترک کند و می گفت:مملکت فعلاً به ما نیاز دارد.

احمد کردونی همرزم شهید

 





نوع مطلب : شهید غلامی، 
برچسب ها :


جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :